این سبکبالان که تا عرش خدا سر می گشند .
آفتاب وصل را چون صبح در بر می کشند .
فصل دیگر می گشایند از آفتاب کربلا .
عشق را با جوهر خون نقش دیگر می گشند
خوش آمدید ...
از این عملیات زنده بر نمیگردم ...

عملیات کربلای هشت فرا رسیده بود. سیدمحمود شب عملیات طبق رسم شب های عملیات با دوستانش وداع کرد. او که به پهنای صورت اشک می ریخت به فرمانده اش گفت از این عملیات برنمی گردم...
در محله «پنج تن» با پرس و جو از چند نفر، بالاخره پلاک 78 را پیدا می کنم. زنگ را که می فشارم داماد خانواده که منتظرمان بود در را به رویمان می گشاید. خانه ای قدیمی با اتاق هایی که در اطراف یک راهرو واقع شده بود. حاج آقا موسوی پدر شهید جلوی راهرو به گرمی از ما استقبال می کند.
پس از احوالپرسی های معمول درباره ویژه نامه «سند برادری» برایش توضیحاتی می دهم و باب گفت وگو باز می شود. می گوید: سیداحمد 20 ساله بود که حکومت کمونیستی در افغانستان روی کار آمد و تلاش می کرد تا جوان های افغانستان را به اجبار به خدمت بگیرد اما احمد که اعتقاداتش با این تفکر همخوانی نداشت در جبهه مقابل جریان کمونیستی قرار گرفت و برای مبارزه با اشغالگران به مجاهدان افغانستانی پیوست. پس از مدتی مبارزه در این جریان تصمیم گرفت با مهاجرت به ایران مسیر زندگی اش را تغییر دهد. من نیز همزمان در دولت آباد بلخ به فعالیت های حوزوی مشغول بودم و یک مدرسه علمیه را اداره می کردم.
حاج آقا موسوی دستخطی از حضرت امام را نشانمان می دهد که امام اجازه هزینه وجوهات برای امور حوزوی و طلاب آن منطقه را به آقای موسوی داده اند. آقای موسوی این نامه را قاب گرفته است و آن را سند افتخار خودش می داند.
آقای موسوی ادامه می دهد: این گونه بود که ما ماندیم و سیدمحمود به تنهایی راه ایران را در پیش گرفت.
پدر شهید در حالی که عکس های پس از شهادت سیدمحمود را به ما نشان می داد ماجرای جبهه رفتن او را این طور نقل می کند: محمود پس از آن که به مشهد آمد در حالی که هم به درس خواندن ادامه می داد و هم کار می کرد جوانان ایرانی را که می دید با چه شور و شوقی به جبهه های نبرد می روند تصمیمش را می گیرد که به جبهه برود. وقتی موضوع را با اطرافیان و آشنایانش مطرح می کند با مخالفت برخی از آن ها روبه رو می شود اما پاسخ سیدمحمود، فتوای حضرت امام(ره) بود که برای دفاع از اسلام، ایران و افغانستان فرقی ندارد. او در مرحله اول به مدت 6 ماه به جبهه های کردستان اعزام شد و پس از بازگشت از جبهه به شهر قزوین می رود و در یک کوره آجرپزی کار می کند. اما باز هم دلش طاقت نمی آورد و دوباره عزم جبهه می کند. سیدمحمود در عملیات کربلای 8 شرکت کرد و در خاک عراق، منطقه فاو در تاریخ 64.11.23 به شهادت رسید.
من که قبل از مصاحبه مختصری از نحوه شهادت سیدمحمود شنیده بودم از حاج آقا خواستم تا در این باره برایم بگوید: او هم در حالی که به عکس فرزند شهیدش خیره شده بود. گفت روز عملیات کربلای 8 احمد به همراه فرمانده و دیگر همرزمانش پس از باز شدن محور عملیات از اروند عبور می کنند و پا به شهر فاو می گذارد. همه آرایش نظامی گرفته بودند که یک باره حدود پنجاه بالگرد کبرای عراقی روی سرشان ظاهر می شود و شروع به شلیک می کنند. در همین حال سیدمحمود متوجه می شود فرمانده اش که حدود صد متری از او جلوتر بود زخمی شده است. به هر زحمتی که بوده خودش را به او می رساند و پیکر زخمی فرمانده اش را به دوش می کشد و به عقب برمی گرداند و خودش به محلی می رود که فرمانده اش مجروح شده بود و به دفاع می پردازد تا این که او هم در همان جا مورد اصابت ترکش گلوله توپ قرار می گیرد و به شهادت می رسد. اگرچه خیلی تلاش کردم فرمانده اش را از نزدیک ببینم اما هنوز موفق نشده ام و از دوستان سید محمود شنیدم که ایشان حتی یک بار هم بر مزار سیدمحمود قربانی کردند.


از پدر شهید موسوی می پرسم شما که آن موقع ایران نبودید چطور از شهادت سیدمحمود باخبر شدید، که می گوید: در آن زمان که مثل امروز امکانات ارتباطی گسترده ای وجود نداشت و ما بعد از حدود دو سال به همراه خانواده به ایران و پس از آن به مشهد آمدیم برای دیدار اقوام به همین محله فعلی آمدم وقتی در منزل یکی از اقوام بودیم متوجه شدم؛ یکی یکی از آشنایان به آنجا آمدند و دور ما را گرفتند. همان جا دلشوره عجیبی به سراغم آمد از آن ها پرسیدم، چه اتفاقی افتاده؟ چرا جمع شدید؟نکند برای محمود اتفاقی افتاده؟ تا این که پس از حرف هایی این طرف و آن طرف، گفتند محمود در جبهه شهید شده است.
گفت وگویم با حاج آقا موسوی تمام می شود و از آن ها خداحافظی می کنم. از در خانه که بیرون می آیم لحظه ای احساس می کنم من هم یکی از آن هایی هستم که قرار است خبر شهادت سیدمحمود را به پدرش بدهم... اما نمی دانم خبر شهادت یک فرزند را به پدر چگونه باید داد... .

 

 

 

به استقبالتان می آییم ...
http://rahimpor.persiangig.com/image/%D8%B3%D8%A8%DA%A9%D8%A8%D8%A7%D9%84%D8%A7%D9%86/karevan_shohada_175_shagid_01.jpg

به استقبالتان می آییم ...

خدا جبهه ی شهری را ضعیف دید ؛ نیروی کمکی اعزام کرد

کاروان 38 شهید غواص

شنبه 17 مردادماه 1394

شهرستان دزفول

شهدا پیامی دارند ...

لینک های مرتبط :

- جزئیات تشییع شهدای غواص در دزفول

- پویش مردمی به استقبالتان می آییم

موضوعات مرتبط: شهداء، تصاویر شهداء، مناسبتی
شهدایی که با خمپاره افطار کردند ...

ماه مبارک رمضان فرصتی برای رسیدن به قله عبودیت و بندگی است؛ جبهه‌ها در هشت سال دفاع مقدس از این فیوضات مستثنی نبود؛ چه رزمندگان در حالی که روزه‌دار بودند با لب‌هایی تشنه و غرق در خون به ملاقات خدا رفتند.
اسماعیل زمانی که از دوران نوجوانی با برادر شهیدش «مهرداد زمانی» در جبهه حضور پیدا کرده، امروز از روزهای ماه رمضان در جبهه‌ها و 4 تن از هم سنگرانش که با خمپاره 60 افطار کردند، روایت می‌کند.
در دوران دفاع مقدس رزمندگان سعی می‌کردند از فیوضات ماه بیشترین بهره را ببرند؛ در برخی جبهه‌ها به دلایل مختلف که نیروها تا 10 روز در جایی مستقر نبودند و بنا به استراتژی جنگ و دستور فرماندهان، گاهی امکان روزه گرفتن برای رزمندگان فراهم نمی‌شد که آن‌ها حسرت این موضوع را می‌خوردند، اما چون وظیفه حفظ اسلام بود، تابع شرایط بودند.
بعد از عملیات «کربلای 5» و «والفجر 8» از منطقه شلمچه تا خط کوشک، خط پدافندی بود؛ در سال 1366 و مصادف با 25 شعبان در آن منطقه مستقر بودیم؛ منطقه‌ای با دمای بالای 50 درجه و رطوبت بسیار بالا.
اکثر رزمندگان روزه بودند؛ روزه گرفتن در دوران دفاع مقدس با روزه گرفتن امروزی و وجود تجهیزات سرمایشی خیلی متفاوت بود. بچه‌ها برای خنک شدن در سنگر نگهبانی که درون زمین حفر شده بود، نی روییده در آب را می‌بریدند و به دریچه‌های دیده‌بانی روی دیواره سنگر نصب می‌کردند و برای خنک شدن بادی که داخل سنگر می‌وزید، کمی آب روی نی‌ها می‌پاشیدند.
برای سحری ساعت 3.5 بامداد تویوتا با یک دیگ غذا وارد منطقه می‌شد؛ تدارکات سعی می‌کرد در انتقال ظرف‌ها صدایی بلند نشود که رزمنده‌هایی که خواب بودند، بیدار شوند؛ اوج ایثار و از خودگذشتگی یادگار جبهه‌ها بود؛ برخی رزمنده‌ها به سرعت سحری می‌خوردند تا پست خالی نماند و دوستان دیگر بتوانند سحری بخورند.
پیرمردی در تدارکات دسته قبل از افطار با چوب و هیزم آتش می‌افروخت و پس از جوشیدن آب، چایی دم می‌کرد. موقع افطار که می‌رسید، بچه‌ها را دور سفره جمع می‌کرد و می‌گفت «بیایید چای ذغالی بخورید، بعد از چند ساعت تشنگی می‌چسبد». سفره‌ای بی‌ریا و ساده با نان و پنیر و خرما در کنار دوستانی که فکر می‌کردیم همیشه پیش ما خواهند ماند، حال و هوای دیگری داشت.
همان روزها به همراه یکی از دوستان در پست نگهبانی بودیم؛ قرار بود بعد از ما شهید «پرویز غدیری» و شهید «عبدالرضا خیرالدین» جایگزین شوند؛ ساعت 12 بود و در فاصله 60 متری با عراق مستقر بودیم؛ هوا بسیار گرم بود و منتظر آمدن دوستان و جایگزینی برای پست نگهبانی بودیم. مدتی گذشت اما آن‌ها نیامدند.
برای جویا شدن علت، به محل استراحت آن‌ها رفتیم؛ به محض کنار زدن پتوی نصب شده به در سنگر، دیدم دوستان دراز کشیده‌اند اما صدایی از آن‌ها نمی‌آید؛ متوجه شدم خمپاره 60 از داخل دریچه وارد سنگر شده بود و شهیدان «پرویز غدیری»، «عبدالرضا خیرالدین»، «سید محسن موسوی» و یکی دیگر از شهدا که اسمش در خاطرم نیست، بر اثر موج گرفتگی به شهادت رسیده بودند.
http://karbalaee.parsiblog.com/PhotoAlbum/sohada/deffaemoqaddas0035.jpg

یک جعبه خرما ...

سپیده صبح بود که دشمن با صدها تانک و نیروهای تازه نفس شروع به تک کرد. ۴۸ ساعت با دشمن درگیر بودیم تا اینکه نیروهای کمکی که از برادران اصفهانی بودند جایگزین ما شدند. بعد از ۴۸ ساعت درگیری خسته و گرسنه حدود نیمه شب بود که به اردوگاه رسیدیم. بنابراین از غذا و شام وحتی یک تکه نان هم خبری نبود به جز یک جعبه خرما که آن را به معاون فرمانده که از همه ما خسته‌تر بود،دادند.

http://shohada57.ir/uploads/imghost/91a00fa7.jpeg

فرمانده تیپ، برادر «چلوی»‌، شهید شده بود. معاون فرمانده همگی ما را که حدود ۱۴۰ یا ۱۵۰ نفر بودیم به خط کرد و گفت:‌ برادرانی که خیلی گرسنه هستند از این خرما بخورند و آنهایی که می‌توانند، تا فردا صبح تحمل کنند. خدا می‌داند با وجود اینکه بعضی از بچه‌ها هنوز افطار نکرده بودند و تنها از آبی که در قمقمه داشتند خورده بودند ولی جعبه خرما به دست هر کس می‌رسید می‌گفت سیرم، و به نفر بعدی خود می‌داد و آخرین نفر جعبه خرما را دست نخورده به معاون فرمانده داد.

همگی خسته و گرسنه و به یاد دوستان و همسنگران خود که در این عملیات با زبان روزه به کاروان شهدا، مجروحان و اسرا پیوسته بودند دعا و گریه کردیم.

روحشان شاد و یادشان گرامی

منبع : فرهنگ پایداری

در اوج پارسایی ...

مصطفی در آمریکا ، پس از چندین سال تلاش علمی و پژوهشی در معتبر ترین دانشگاه آمریکا "برکلی" و در جمع معروف ترین دانشمندان جهان در کالیفرنیا موفق به اخذ مدرک دکترای الکترونیک و فیزیک پلاسما با ممتاز ترین درجه علمی گردید .

او در آمریکا برای نخستین بار انجمن اسلامی دانشجویان آمریکا را پایه گذاری کرد که همین امر باعث می شود که رژیم پهلوی او را از بورس تحصیلی شاگردان ممتاز محروم سازد .

پس از شهادت مظلومانه همنامش سید مصطفی خمینی و شهادت مردم ایران در قیام 15 خرداد ، با اقدامی جسورانه ، به یکباره تمام موقعیت های علمی و دنیوی خویش را به بازی گرفت ،تمام پل های پشت سر خویش را خراب کرد و با نیت سامان دادن مبارزه ای آشکار علیه رژیم طاغوت راهی مصر گردید . مصطفی در مصر سخت ترین دوره های چیکی و جنگ های پارتیزانی را گذرانید ؛ تا جایی که به عنوان بهترین تکاور آن دوره شناخته شد .

پس از پایان دوره ، به لبنان عزیمت نمود و پایگاهی را برای تعلیم جنگ های چریکی به مبارزان و مجاهدان ایرانی ایجاد نمود. در همان دوران بین مصطفی و امام موسی صدر "رهبر شیعیان لبنان" رفاقتی عمیق و پا گرفت . زفاقتی الهی که خیر و برکت آن در بنیان گذاری سازمان امل ب هدف دفاع ار حقوق مسلمانان و شیعیان محروم لبنان و فلسطین جلوه گر شد و همینک نیز روح و حقیقت آن حرکت الهی حزب الله لبنان استمرار یافته است .

با پیروزی انقلاب ، مصطفی پس از 21 سال هجرت و مجاهدت برای دیدار با حضرت امام ، پا به خاک ایران اسلامی گذاشت و با ااره حضرت امام در ایران ماند و دیگر به لبنان باز نگشت . او از آن پس لحظه لحظه ی عمر پاک خویش را وقف خدمتگزاری به دولت و انقلابی کرد که زمینه ساز دولت کریمه مهدوی می دانست .

... جنگ در دهلاویه مغلوبه شده و ایرج رستمی ، فرمانده نیروهای نامنظم در دهلاویه ، به شهادت رشیده است . مصطفی به سوی دهلاویه حرکت می کندتا فرمانده جدید را معرفی نماید ؛ او فرمانده جدید "مقدم پور" را بر سر خاکریز می برد تا محور را به او نشان شد که در همان لحسظه خمپاره ای کنارشان می افتد و هر دوی آنها آسمانی می شوند ...

به یاد سردار شهید دکتر مصطفی چمران "49 ساله به هنگام شهادت"

منبع : کتاب پاوه سرخ و کتاب قصه فرماندهان ش 6

قول دختر دانشجو به شهید زین الدین ...

وان، اين دختر دانشجو که محدثه خلف خاني نام دارد، توضيح داد که چگونه با خواندن زندگينامه شهيد زين‌الدين زندگي‌اش متحول شده است. او به خبرنگار ما گفت: من از کودکي دختر لجباز و کنجکاوي بودم.

از دوران نوجواني تا جايي که به ياد دارم پوشش اسلامي را رعايت نمي‌کردم. مادرم اما هميشه سعي مي‌کرد تا مرا متقاعد به داشتن حجاب برتر کند اما دوست داشتم خودم مسير زندگي‌ام را انتخاب کنم.

دختر درس‌خواني بودم و در دانشگاه رشته مهندسي کامپيوتر قبول شدم. سال ?? در کلاس با يکي از همکلاسي‌هايم که دختري بسيجي بود، آشنا شدم. البته او خودش را به من نزديک کرد و خيلي زود فهميدم که مي‌خواهد به خاطر پوششي که دارم ارشادم کند.

حدسم درست بود و بعد از کمي حرف زدن تا مدت‌ها از رعايت حجاب حرف مي‌زد. دختر جوان ادامه داد: دوست تازه‌ام يک روز يک جلد کتاب و يک مقنعه به من هديه داد. اسم کتاب «نيمه پنهان» درباره زندگي شهيد چمران بود. راستش را بخواهيد از گرفتن هديه ناراحت شدم و حس کردم به من توهين شده به خاطر همين هديه‌اش را پس دادم و گفتم دوست ندارم کسي برايم تکليف مشخص کند. همکلاسي‌ام بدون اينکه ناراحت شود هديه را پس گرفت. چند روز بعد دوباره کتاب را به من هديه داد و من بار ديگر هديه‌اش را پس دادم. اين کار بارها تکرار شد تا اينکه سرانجام هديه را قبول کردم اما تأکيد کردم که هرگز آن را ورق نخواهم زد.

دختر دانشجو ادامه داد: مدتي بعد نمايشگاه کتابي در مصلاي اراک برگزار شد. آن روز همراه مادرم براي خريد راهي نمايشگاه شدم. کتاب هايي که مي‌خواستم را خريدم تا اينکه به غرفه کتاب شهدا رسيدم و در آن جا چشمم به کتاب نيمه پنهان ماه افتاد. بدون اختيار به کتاب خيره شدم. متوجه شدم که مادرم با تعجب دارد به من نگاه مي‌کند. همان‌جا حس عجيبي داشتم. به جلد کتاب‌هاي ديگر هم نگاه کردم. روايت زندگي شهدا از زبان همسرانشان کنجکاوي‌ام را بيشتر کرد. از مسئول غرفه سري کامل کتاب‌ها را خريدم. اولين کتاب زندگينامه شهيد زين الدين بود که اصلاً او را نمي‌شناختم اما همان لحظه اول حس کردم برايم آشناست و به من نزديک است. وقتي کتاب را خواندم يک دل سير گريه کرده بودم. وقتي خواندن کتاب تمام شد، تصميم گرفتم به زيارت قبرش بروم.

وقتي به پدرم گفتم که مرا به زيارت قبر شهيد زين الدين ببرد، فهميدم که پدرم مدتي همرزم شهيد بود. آن روز راهي شهر قم شديم و به مزار شهدا رفتيم. وقتي کنار قبرش نشستم و قرآن را بازکردم از خودم خجالت کشيدم با آن سر و وضعي که داشتم اما همانجا به شهيد زين الدين قول دادم تا با حفظ حجاب و شئونات اسلامي خون شهدا را پاس بدارم.

سوره محمد (ص) را کنار مزارش خواندم و با چشماني گريان از او تشکر کردم که اينگونه مرا هدايت و زندگي‌ام را متحول کرد. وي در پايان گفت: از دوران نوجواني مادرم اصرار داشت تا با او به زيارت امام حسين بروم اما هميشه با خودم مي‌گفتم که چگونه امام حسين(ع) مرا قبول مي‌کند اما آن روز به شهيد زين الدين قول دادم تا به زودي به زيارت امام حسين (ع ) بروم و به اميد خدا تا چند روز آينده با مادرم عازم کربلا هستيم

منبع : نوشته های دختر با حجاب

هواي پرواز داشت ...!!!

سید شهیدان اهل قلم سیدمرتضي آوینی اُنسي ديرينه با شهدا داشت، آن شب در معراج شهداي اهواز، قرآن خواند و تا صبح گريست. براي رفتن عجله داشت،‌ روز بعد به ميدان مين در منطقه ی فكه رفتيم. پيكر شهيدي بر روي زمين بود. گوشي بي‌سيم به گوشت‌هاي آب‌شده‌اش چسبيده بود. آن روز مدام مي‌گفت:«بچه‌ها! مي‌خواهيم برويم قتلگاه ، نه؟»

مقتل شهداي والفجر 1 انتظارش را مي‌‌كشيد. خودش مي‌دانست كه او را پذيرفته‌اند، بايد بار سفر را ببندد. دوست داشت حتي در عالم رؤيا شمشير امام علي علیه السلام را ببيند، به قتلگاه نزديك شد آن جا كه 50 نفر دست در دست يك ديگر به شهادت رسيده‌اند. دوستي با خنده گفت: «قتلگاه هم شبيه همين تپه‌ها و گودال‌هاست! همين‌جا مصاحبه را بگير»  سيد خسته ی عشق بود،‌ با صبوري پاسخ داد: «نه اصغر جان! مي‌گرديم تا قتلگاه را پيدا كنيم.» سرانجام قتلگاه را يافت،‌ و از همان جا پركشيد. ساخت فيلم بهانه‌اي بود براي او،‌ دلش هواي رفتن داشت.

ياد و خاطره سيد شهيدان اهل قلم ، سيد مرتضي آويني را گرامي ميداريم ...

http://dl.aviny.com/Album/defa-moghadas/Shakhes/aviny/DAST_NEVESHTEH/kamel/06.png

برچسب‌ها: آويني
در عمليات فتح المبين پر كشيد ...!

شهيد حسين بيدخ عارفي بود كه در عمليات فتح المبين حسين وار به ديار باقي شتافت . هنوز هم بعضي خيابانها و ديوارهاي شهرستان دزفول اين سفارش او را درسينة خود دارند كه : زياد مخواب كه فردا سالها بايد زير خاك بخوابي ، زياد مخور كه براي خوردن وقتهاست ، زياد مخند كه دليلي براي خنديدن نيست.

در مناجات نامة اين شهيد عزيز مي خوانيم : خدايا ؛ اي مهربانترين مهربانها ، اي عزيزترين عزيزانم ،اي زيبـاترين زيبـارويـان در نزدم ، اي سريع الرضا ، اي كاشف البلاء ، به هر نحو مي خواهي مرا بكشي بكشم ، به هر نحو مي خواهي مرا ببري ببر ، اگر يكبار به مرگم راضي نيستي هر بار بكشم ، زنده ام كن ، باز بكشم ، حاضرم ، راضيم ، فقط يك چيز از تو مي خواهم اي عزيز! از من بگذر... گناهانم را محو كن ، آتش جهنم را يار من مكن ...

ياد و خاطره شهداي عمليات فتح المبين و شهداي شهرستان دزفول گراميباد ...

http://www.behesht.info/Files/Image/2013/9/abasaleh43_26103100.jpg

برچسب‌ها: حسين بيدخ
چقدر اين تصوير را دوست دارم ...

چقدر من اين تصوير را دوست دارم...!!!

اين آرامش ، اين لبخند،

اين به خدا سپردن را.......!!!

و تو هنوزم هم كيميا هستي.......!!!

دعا كن براي ما ، تا بمانيم براي رفتن راه تو..........

تا جايي كه پروردگار نوشته است برايمان تنفس در دنياي خودشناختن را.......

كه اين دنيا گذران است و رفتن در راه تو فقط زيباست و ماندگار......................!!!

تا دو سال پيش كه بسيجي بود ...!!!!

رفتیم بیمارستان، دو روز پیشش ماندیم. دیدم محسن رضایی آمد و فرمانده های ارتش وسپاه آمدند و کی و کی.امام جمعه ی اصفهان هم هرچند روز یک بار سر می زد به ش. بعد هم با هلی کوپتر از یزد آوردندش اصفهان. هرکس می فهمید من پدرش هستم، دست می انداخت گردنمو ماچ و بوسه و التماس دعا. من هم می گفتم « چه می دونم والا ! تا دوسال پیش که بسیجی بود.انگار حالا ها فرمانده لشکر شده. »


دو خاطراه ديگر از شهيد خرازي در ادامه مطلب ...

دستبرد از سنگر تداركات ...

چند روزی بود که یک بی‏مزه ضمن دستبرد به اموال تدارکات، باقی مواد غذایی را روی خاک و خل پخش‌وپلا و حرام می‏کرد. هم غذا کش می‏رفت، هم توی باقی‏مانده‏اش خاک می‏ریخت. چند تا کمپوت برمی‏داشت چند تای دیگر را باز می‏کرد و روی زمین می‏ریخت و نان‏ها را تکه‏تکه می‏کرد و شکر و نمک را با هم قاطی می‏کرد...


موضوعات مرتبط: شهداء، تصاویر شهداء
توصيف شهيد چمران از حضرت اميرالمومنين ...

شناخت علی فقط به قدرت عشق میسر است و فقط عشق اجازه دارد به حریم علی نزدیک شود. آخر چگونه می توان خدای بزرگ را پرستید و به علی عاشق نشد؟

هرکه را دیده ام، علی را دوست می داردو درمقابل عظمت و انسانیت او تعظیم می کند. علی کسی که در اوج ادب و سخنوری، باسکوت خود سخن می گوید. علی قهرمانی که نظیرش را عالم ندیده است،رهبری که در مظلومیتش می توان حقانیتش را شناخت.

علی هر شب بیدار است،باخدای خود راز ونیاز می کند،برای علی رمضان و شوال یکی است. ای علی تو گفتی که مرگ شرافتمندانه هزار بار بر زندگی ننگین ترجیح دارد و من نیز با این اعتقاد مقدس همه وجودم را آماده قربانی شدن کردم تا تسلیم زندگی ننگین نشوم

در پهنه ی زمان و مکان اگر بخواهم بگردم،کسی را بیابم که رابطه ی من و او عشق باشد،نه فقط الان،نه فقط در یک نقطه، در همه جا و همه وقت فقط علی را می یابم

عشقی از تار وپود وجودم،از اعماق روحم، از معراجم، از مرگم،از علوّ روحم، برای طیران به آسمان ها، به علی پناه می برم.

علی آرزوگاه راز ونیاز های شبانه من،آه های سوزان صبحگاهی من، فریادهای پر خروش قلب سوزانم در ظلمت کده ی جهان..

علی ،علی، علی، چه بگویم؟چگونه بگویم؟چطور نام تو را که بر قلبم گره خورده است،بر زبان آورم؟ چگونه عشق ازلی ام را به تو که در دلم نهان شده است و گوش نامحرم را جای پیغام ملکوتی او نیست بازگو کنم؟

علی زندگی اش،شهادتش، مکتبش و خاطره اش برای ما منبع خیر و برکت است، به ما روح می دهد، ما را به خدا نزدیک می کند، ما را به معراج می برد و از او طلب همت می کنیم.

آری چنین بود پانزده سال پیش که به زیارتش رفتم اما از کوچکی خود آنقدر خجل شدم که نتوانستم به او نزدیک شوم.

منبع : كتاب زيباترين سروده هستي

چ مثل چمران…(پوستر)

برچسب‌ها: شهد چمران, رمضان
نان افطاري ...

غروب يكي از روز هاي سال 1362 غروب غم انگيزي بود و صداي دلنشين اذان مغرب ، روزه داران مقاوم را به افطار دعوت مي كرد . نوبتش كه شد نان ها را گرفت و دوچرخه را به حركت درآورد تا هر چه زودتر آنها را به منزل برساند . هنوز چند قدمي از نانوايي دور نشده بود كه ريزش ناگهاني شيشه و خاك بر سر و رويش ، حتي اجازه شنيدن صداي موشك را به او نداد همين كه بخود آمد دود سياهي را ديد كه چون ديوي بي رحم خيابانهاي اطراف منزلشان(1) سايه گسترده بود اما هنوز غرق در دنياي كودكي بود و مي خواست نان ها را به سفره ي افطار برساند هر چه بيشتر ركاب مي زد ، تپش قلبش بيشتر مي شد و از آخرين پيچ خيابان كه گذشت بغضش تركيد . ميدان غرق در خاك و دودي را ديد كه هنوز بوي خون و باروت مي داد و قطعه قطعه گوشت هاي سوخته اي كه بر شاخ و برگ خشكيده درختان اطراف اذان مي گفتند .

و اينك او مانده بود با تعدادي نان در دست و سفره ي خالي از ناني كه معلوم نبود در كجا گسترده شده بود ، اما هنوز صداي مهربان مادرش را مي شنيد كه مي گفت : نان كه بگيري نامه ي پدرت را كه تازه از جبهه آمده برايت خواهم خواند و برايش خواهم نوشت كه چه پسر خوبي بوده اي ...

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

(1)-در حوالي خيابان طالقاني تقاطع خيابان آفرينش (خيابانهاي اطراف و مدرسه اي به نام 15 خرداد)

منبع : كتاب د‍ژ مقاومت نوشته غلامرضا كاج به مناسبت 4 خرداد روز مقاومت و پايداري روز دزفول

يك جعبه خرما ...

سپیده صبح بود که دشمن با صدها تانک و نیروهای تازه نفس شروع به تک کرد. ۴۸ ساعت با دشمن درگیر بودیم تا اینکه نیروهای کمکی که از برادران اصفهانی بودند جایگزین ما شدند. بعد از ۴۸ ساعت درگیری خسته و گرسنه حدود نیمه شب بود که به اردوگاه رسیدیم. بنابراین از غذا و شام وحتی یک تکه نان هم خبری نبود به جز یک جعبه خرما که آن را به معاون فرمانده که از همه ما خسته‌تر بود،دادند.

فرمانده تیپ، برادر «چلوی»‌، شهید شده بود. معاون فرمانده همگی ما را که حدود ۱۴۰ یا ۱۵۰ نفر بودیم به خط کرد و گفت:‌ برادرانی که خیلی گرسنه هستند از این خرما بخورند و آنهایی که می‌توانند، تا فردا صبح تحمل کنند. خدا می‌داند با وجود اینکه بعضی از بچه‌ها هنوز افطار نکرده بودند و تنها از آبی که در قمقمه داشتند خورده بودند ولی جعبه خرما به دست هر کس می‌رسید می‌گفت سیرم، و به نفر بعدی خود می‌داد و آخرین نفر جعبه خرما را دست نخورده به معاون فرمانده داد.

همگی خسته و گرسنه و به یاد دوستان و همسنگران خود که در این عملیات با زبان روزه به کاروان شهدا، مجروحان و اسرا پیوسته بودند دعا و گریه کردیم.

منبع : فرهنگ پايداري

برچسب‌ها: رمضان
فرمانده لشكر ؛ بي دست ؟

تو جبهه هم دیگر را می دیدیم.وقتی برمی گشتیم شهر، کم تر. همان جا هم دو سه روز یک بار باید می رفتم می دیدمش. نمی دیدمش، روزم شب نمی شد. مجروح شده بود.نگرانش بودم. هم نگران هم دلتنگ. نرفتم تا خودش پیغام داد « بگید بیاد ببینمش.دلم تنگ شده. » خودم هم مجروح بودم. با عصا رفتم بیمارستان. روی تخت دراز کشیده بود. آستین خالیش را نگاه می کردم. او حرف می زد، من توی این فکر بودم « فرمانده لشکر ؟ بی دست؟ » یک نگه می کرد به من، یک نگاه به دستش، می خندید...

خاطره اي از شهيد حسين خرازي

http://dl.aviny.com/Album/defa-moghadas/shohada/kharazi/kamel/02.jpg

من ديگه از دنيا سهم غذا ندارم ...
براي سركشي به بچه‌ها آمد توي سنگر. مي‌دانستم چند روز است چيزي نخورده. آن‌قدر ضعيف شده بود كه وقتي كنار سنگر مي‌ايستاد،‌ پاهاش مي‌لرزيد. وقتي داشت مي‌رفت، گفتم «حاجي جون! بيا يه چيزي بخور.» بي‌اعتنا نگاهم كرد و گفت «خدا رزق دنيا رو روي من بسته. من ديگه از دنيا سهم غذا ندارم.» و از سنگر رفت بيرون.

بوی کباب ...
حساسیت داشت به بوی کباب ...!!!

حالش خیلی بد می شد .

یک بار اصرار کردیم که چرا به بوی کباب حساسی ؟

گفت : اگر در میدان مین بودی و به خاطر یه اشتباه چاشنی مین فسفوری عمل میکرد ؛ 

و دوستت برای این که عملیات لو نره مین رو میگرفت زیر شکمت و ذره ذره میشد و حتی دادی نمی زدو از این ماجرا فقط بوی کوشت کباب  شده توی فضا می پیچید 

تو به این بو حساس نمی شدی ؟؟؟

هفت سین شهداء

موضوعات مرتبط: شهداء، تصاویر شهداء، مناسبتی
امروز روز پنجم است و آب ...

امروز روز پنجم است که در محاصره هستیم. آب را جیره بندی کرده ایم، نان را جیره بندی کرده ایم، عطش همه را هلاک کرده، همه را جز شهدا که حالا کنار هم در انتهای کانال خوابیده اند. دیگر شهدا تشنه نیستند. فدای لب تشنه ات ای پسر فاطمه(س).


آخرین برگ دفترچه یادداشت یکی از شهدای گردان حنظله که در هنگام تفحص کشف شد ...

http://dl.aviny.com/Album/defa-moghadas/defa-moghadas/kamel/27.jpg

موضوعات مرتبط: شهداء، تصاویر شهداء
توسل ویژه شهید برونسی به حضرت زهرا ...
  سعید عاکف، نویسنده کتاب خاک‌های نرم کوشک در یکی از فصل‌های این کتاب، روایتی را از شهید برونسی نقل کرده که روایتگر ضمیر پاک این شهید بزرگوار و ارتباط عاطفی او نسبت به خاندان اهل بیت (ع) است: 
 
«هنوز عملیات درست و حسابی شروع نشده بود که کار گره خورد. گردان ما زمین گیر شد و حال و هوای بچه هاُ حال وهوای دیگری بود. تا حالا این طور وضعی برام سابقه نداشت. نمی‌دانم چه‌شان شده بود که حرف شنوی نداشتند. همان بچه‌هایی که می‌گفتی برو توی آتش، با جان و دل می‌رفتند! به چهره بعضی‌ها دقیق نگاه می‌کردم. جور خاصی شده بودند؛ نه می‌شد بگویی ضعف دارند؛ نه می‌شد بگویی ترسیدند. هیچ حدسی نمی‌شد بزنی. 
 
هرچه براشان صحبت کردم، فایده‌ای نداشت. اصلا انگار چسبیده بودند به زمین و نمی‌خواستند جدا شوند. هر کار کردم راضیشان کنم راه بیفتند، نشد. اگر ما توی گود نمی‌رفتیم، احتمال شکست محور‌های دیگر هم زیاد بود، آن هم با کلی شهید. پاک در مانده شدم. نا‌امیدی در تمام وجودم ریشه دوانده بود. با خودم گفتم چه کار کنم؟ سرم را بلند کردم روبه آسمان و توی دلم نالیدم که: خدایا خودت کمک کن. از بچه‌ها فاصله گرفتم؟ اسم حضرت صدیقه طاهره (س) را از ته دل صدا زدم و متوسل شدم به وجود شریفش. زمزمه کردم: خانم خودتون کمک کنین. منو راهنمایی کنین تا بتونم این بچه‌ها رو حرکت بدم. وضع ما رو خودتون بهتر می‌دونین. 
 
چند لحظه‌ای راز و نیاز کردم و آمدم پیش نیرو‌ها. یقین داشتم حضرت تنهام نمی‌گذارند. اصلا منتظر عنایت بودم توی آن تاریکی شب و توی آن بیچارگی محض، یکدفعه فکری به ذهنم الهام شد. رو کردم به بچه‌ها. محکم و قاطع گفتم: دیگه به شما احتیاجی ندارم! هیچ کدومتون رو نمی‌خوام. فقط یک آرپی جی زن از بین شما بلند شه با من بیاد . دیگه هیچی نمی‌خوام. زل زدم به‌شان. لحضه شماری می‌کردم یکی بلند شد. یکی از بچه‌های آرپی جی زن. بلند گفت: من می‌ام. پشت بندش یکی دیگر ایستاد. تا به خودم آمدم  همه ی گردان بلند شده بودند. سریع راه افتادم، بقیه هم پشت سرم. 
 
پیروزیمان توی آن عملیات، چشم همه را خیره کرد. اگر با‌‌ همان وضع قبل می‌خواستیم برویم، کارمان این جور گل نمی‌کرد. عنایت  ‌ام ابی‌ها (س) باز هم به دادمان رسید بود.»

http://dl.aviny.com/Album/defa-moghadas/defa-moghadas/kamel/30.jpg
آخرين تصوير از يك شهيد در سه راهي مرگ ...
 سريع دوربين را درآوردم و خواستم از آخرين لحظات حيات محسن عكس بگيرم، ولي دوربين ياري نكرد. به دوربين التماس مي‌كردم. هر چه بر دكمه‌هايش كوبيدم، فايده‌اي نداشت.....

http://dl.aviny.com/Album/defa-moghadas/defa-moghadas/kamel/02.jpg

موضوعات مرتبط: شهداء، تصاویر شهداء
خاطراتی از تفحض شهدا ...
سفر با پاهاى خسته ...

آنها كه رفته اند، مى دانند كانى مانگا چه شيب و ارتفاعى دارد. عمليات والفجر چهار آنجا انجام شد و نيروهاى ما مدتى روى آن مستقر بودند. اواسط سال 71 بود كه براى آوردن پيكر شهدايى كه در منطقه جا مانده بودند به آنجا رفتيم.
صبح زود كه شروع كرديم به صعود. ظهر بود كه در اوج خستگى و هن و هن كنان به نزديك قله رسيديم. لختى نشستيم تا نفسى تازه كنيم. هنوز بدنم را روى سنگ ها رها نكرده بودم كه در چند مترى خودمان در سراشيبى تند قله كانى مانگا، متوجه پيكر شهيدى شدم كه دمرو به كوه چسبيده بود رفتيم كه براى آغاز پيكر او را برداريم. نزديك كه شديم، ماتمان برد. شهيد كفش هاى طبى مخصوص افراد معلول را به پا داشت كه با ميله هاى مخصوص به كمرشان بسته مى شود. ما در زمان صلح، بدون هرگونه خطرى، از صبح تا ظهر طول كشيده بود تا خودمان را به آنجا برسانيم ولى او در اوج عمليات و جنگ، در زير آتش دوشكا و خمپاره هاى دشمن، مردانه و دلاورانه، خود را در شب عمليات تا آنجا بالا كشيده بود; كسى كه بدون شك راه رفتن به روى زمين عادى برايش خيلى مشكل بوده.
متأسفانه هرچه گشتيم از پلاك يا كارت شناسايى اش خبرى نشد ولى آنجا محورى بود كه بچه هاى لشكر 14 امام حسين(عليه السلام) اصفهان عمليات كرده بودند. روزهاى بعد به يگانشان كه اطلاع داديم، سريع او را شناختند و گفتند:
 او نوجوانى بود كه پاهايش معلول بود ولى با اصرار زياد به عمليات آمد و شهيد شد و جنازه اش همان بالا ماند.

رويش شقايق ها ::

اواخر سال 69 مى خواستيم در منطقه اى شروع به كار تفحص كنيم كه مشكلاتى داشت و مى گفتيم شاد مجوز كار به ما ندهند. بحثى در آن زمان پيش آمده و سپاه گفته بود شما راهى كه داريد اين است كه يك شهيد بياوريد تا مشخص شود در آن منطقه شهيد هست.
شش روز آن محدوده را گشتيم، اما چون به شهيدى برنخورديم و منطقه را هم توجيه نبوديم، دلشكسته خواستيم برگرديم.
صبح نيمه شعبان بود; گفتيم: »امروز به ياد امام زمان(عج) مى گرديم» اما فايده نداشت. تا ظهر به جست و جو ادامه داده بوديم و بچه ها رفتند براى استراحت. در حال خودم بودم، گفتم: «يا امام زمان» يعنى مى شود بى نتيجه برگرديم؟» همين كه در اين فكر بودم، چشمم به چهار - پنج شقايق افتاد كه بر خلاف جاهاى ديگر كه تك تك مى رويند، در آنجا دسته اى و كنار هم روئيده بودند. گفتم: «حالا كه دستمان خالى است، شقايق ها را مى چينم و مى برم براى بچه هاى معراجع تا دلشان شاد شود و اين هم عيديشان باشد.»
شقايق ها را كه كندم، ديدم روى پيشانى يك شهيد روييده اند. او نخستين شهيدى بود كه در تفحص پيدا كرديم. شهيد «مهدى منتظر قائم» اين جست و جو در منطقه شرهانى بود و با آوردن آن شهيد، مجوزى داده شد كه به دنبال آن هم 300 شهيد در آن منطقه شناسايى شد. شهدايى كه هر كدام داستانى دارند.

مظلوميت پنهان ::يكى از روزها كه خاك ها را به دنبال شقايق هاى پنهان، مى كاويديم، در اطراف ارتفاع 112 فكه، به پيكر چند شهيد برخورديم كه همه شان آرام و زيبا برروى برانكارد خوابيده و شهد شهادت نوشيده بودند. يكى از آنان لباس سبز و زيباى «سپاه» بر تن داشت و با اينكه بيش از ده سال از شهادتش مى گذشت، ولى رنگ سبز لباس او همچنان زيبا و تميز خود نمايى مى كرد.
شروع كرديم به جستجو ميان پيكر شهدا بلكه پلاك و يا كارت شناسايى از آنها بيابيم. دگمه هاى لباس سپاه او را كه باز كرديم، متوجه يك گلوله عمل نكرده خمپاره 60 ميليمترى شديم كه مستقيم بر روى بدن او اصابت كرده بود. گلوله خمپاره، كمر شهيد و كف برانكارد را سوراج كرده و در زمين نيز فرو رفته بود.
با احتياط تمام، گلوله خمپاره را از بدن او خارج كرديم و به كنارى نهاديم. يك آن برگشتم به هنگامه عمليات والفجر يك، بهار سال 62، زمانى كه او زخمى بوده و ذكر مى گفته، خمپاره اى بر بدن مجروحش فرود آمده و...

http://dl.aviny.com/Album/defa-moghadas/defa-moghadas/kamel/09.jpg
جانبازی در آغوش شهید ...

http://www.navideshahed.com/attachment/1390/11/336284.jpg

مرحله دوم عملیات فتح المبین بود. سال 61 . در این علمیات قرار بود سایت های 4و 5 آزاد شود. آن روزها، اهواز در تیررس دوربردهای عراقی ها بود. اتفاقاً شبی كه عملیات شروع شد، شب جمعه بود. ما را بردند دعای كمیل. بعد از دعا، مسیری را كه طی كردیم تا به منطقه عملیاتی برسیم، پیاده بردند تا دشمن متوجه ما نشود. آن شب از ساعت 11 تا 3 صبح فردایش پیاده روی كردیم. در داخل شیاری، مار را صف كردند. فكر می كنم حدود پنجاه متری با دشمن فاصله داشتیم.

ساعت حدود 4:30 صبح بود كه عملیات آغاز شد. عملیات كه آغاز شد، دشمن امانمان نداد، توپ و خمپاره بود كه زمین و زمان را پر از دود و آتش كرده بود. آن روز با حملة عاشقان های كه بچه ها كردند، 3 خاكریز دشمن را پی درپی و بدون مقاومت گرفتند، به خاكریز چهارم كه رسیدیم، كار كمی سنگین شد.
مقاومت دشمنان عجیب شده بود، از طرفی هم آ نها از زمین و هوا و با هر امكاناتی كه تصورش را بكنی به میدان آمده بودند، تا به خیال خود، پیروز آن مرحله از جنگ باشند. هوا گرگ و میش و ساعت حدودهای 6:30یا 7 صبح بود. چشمم به گلوله آتشینی افتاد كه با سرعت به طرف من می آمد، بلافاصله تصمیم گرفتم دراز بكشم. قبل از اینكه تمام بدنم بر روی زمین آرام بگیرد، بخشی از آن گلوله به من اصابت كرد و به پشت افتادم روی زمین.
خون بود كه توی هوا می پیچید و به سر و صورتم می ریخت. بخش های زیادی از بدنم داغ شده بود. یكی از رزمنده ها هم تركش خورده بود و كنارم دراز كشیده بود. من جایی افتاده بودم روی زمین كه نمی توانستم به درستی وضعیت خودم را ببینم. فكر می كردم خونی كه به هوا پاشیده، از رزمند های بوده كه در كنارم افتاده است.
از او پرسیدم: برادر رزمنده چی شده؟ من در آن لحظه كاملاً گرم بودم و هیچی متوجه نمی شدم. او هم كه می دانست چه اتفاقی افتاده، از دلش نمی آمد كه ماجرا را مستقیم به من بگوید.
گفت:« خودت نگاه كن » و دستش را زیر سرم گذاشت و بلند كرد تا خودم ببینم. كمی بلند شدم. مسیر نگاهم را اول انداختم به بدن او. ولی وقتی مسیر خون را كه پی گرفتم، رسیدم به پای راست خودم. دیدم پای راستم، تقریباً از زانو به پایین نیست، خواستم پایم را تكانی بدهم كه تكة گمشده اش را ببینم، احساس كردم پایم كاملاً بی حس است و انگار اصلاً جزو بدنم نیست.
دوست رزمنده ام پرسید: «چی شده ؟»
گفتم: « پایم نیست، اما چرا اصلاً درد ندارم ؟»
در همین حال و روز بودم كه علی اكبر خمسه - كه در عملیات بعدی شهید شد- از راه رسید و بالای سرم نشست. سرم را روی دامانش گذاشت. شروع كرد به پاك كردن صورتم و بوسه زدن بر آن.
گفت: «مرا می شناسی ؟ »
گفتم : « راستش، درست نمی توانم ببینم. »
گفت: «اشكال ندارد، ناراحت نباش . »
من دیگر نمی توانستم جوابش را بدهم. در حالی كه اشك هایش به سر و صورتم می ریخت، شنیدم كه می گوید: «راضی باش به رضای خدا. داداشم »
خوش به سعادتت، ای كاش این محبت در حق من می شد.
راوی: جانباز سعیدی

عباس جان ، شهادت مبارکت باد ...
وصیت نامه دوم

بسم الله الرحمن الرحیم

انا لله و انا الیه راجعون

خدایا ، خدایا ، تو را به جان مهدی (عج) تا انقلاب مهدی (عج) خمینی را نگهدار . به خدا قسم من از شهدا و خانواده شهدا خجالت می کشم وصیت نامه بنویسم . حال سخنانم را برای خدا در چند جمله انشاالله خلاصه می کنم .

خدایا مرگ مرا و فرزندان و همسرم را شهادت قرار بده .

خدایا ، همسر و فرزندانم را به تو می سپارم .

خدایا ، در این دنیا چیزی ندارم ، هرچه هست از آن توست .

پدر و مادر عزیزم ، ما خیلی به این انقلاب بدهکاریم .

عباس بابایی

22/4/1361

21ماه مبارک رمضان

http://www.shahid-babaei.com/wp-content/gallery/gallery2/abbas-babaei-45.jpg

http://www.shahid-babaei.com/wp-content/gallery/gallery2/abbas-babaei-14_0.jpg

موضوعات مرتبط: شهداء، تصاویر شهداء، مناسبتی
توسل به حضرت ابوالفضل العباس ...

در منطقۀ تفحص، بدنهای شهدا پیدا نمی شد. یکی گفت: بیایید به قمربنی هاشم متوسل بشویم. نشستند و به دست های علمدار سیدالشهداء متوسل شدند. درست است که دست های قمربنی هاشم قطع شد، اما بابالحوائج است. خود سیدالشهدا هم وقتی کارش در کربلا گره میخورد به عباس رو میانداخت.

نشستند و متوسل شدند؛ بعد از آن بلند شدند و خاک ها رو به هم زدند. یک جنازه زیر خاک دیدند، او را بیرون آوردند. الله اکبر! دیدند اسم این شهید عباس است. شهید عباس امیری گفتند: شاید پیدا شدن شهیدی به نام عباس اتفاقی است. گشتند و یک جنازۀ دیگر پیدا شد که دست راستش درعملیاتی دیگر قطع شده و مصنوعی بود. او را بیرون آوردند دیدند اسمش ابوالفضل است. فهمیدند اینجا خیمهگاه بنیهاشم است. گفتند: اسم این مکان را بگذاریم مقر ابوالفضل العباس .

منبع : www.8shohada.blogfa.com

ان الصلوه تنها ... تن ها ...!!!!!

ان ‌الصلوه تنها ...

نه اين‌كه اهل نماز جماعت و مسجد نباشد، بلكه گاهي همين‌طوري، به قول خودش براي خنده، ويرش مي‌گرفت و بعضي از بچه‌هاي ناآشنا را دست به سر مي‌كرد. ظاهراً يك‌بار همين كار را با يكي از دوستان طلبه كرد. وقتي صداي اذان بلند شد، آن طلبه به او گفت: نمي‌آيي برويم نماز؟ پاسخ مي‌دهد: «نه، همين‌جا مي‌خوانم» آن بنده‌ي خدا هم از فضايل نماز جماعت و نماز در مسجد برايش گفت. او هم جواب داد: «خود خدا هم در قرآن گفته: «ان‌الصلوه تنها...» تنها، حتي نگفته دوتايي، سه‌تايي و او كه فكر نمي‌كرد قضيه شوخي باشد، يك مكثي كرد، به جاي اين‌كه ترجمه‌ي صحيح را به او بگويد، گفت: «گفته، «تن‌ها» يعني چند نفري، نه تنها و يك نفري» و بعد هر دو با خنده براي اقامه‌ي نماز به حسينيه رفتند.

موضوعات مرتبط: شهداء، تصاویر شهداء، مناسبتی
خداوندا راضی نشو احمد زنده باشد و خرمشهر در دست دشمن...

حاج احمد با همان عصایی که زیر بغل داشت آمد روی چهارپایه ایستاد و پشت میکروفن قرار گرفت. لحظه‌ای در سکوت با دقت به چهره‌های بچه‌ها نگاه کرد و بعد گفت:

برادران! ما وقتی از تهران آمدیم، قول دادیم تا خرمشهر را از دست دشمن نگیریم، باز نگردیم. الان دشمن حالت انفعالی پیدا کرده است. ان شاءاللّه با انجام مرحله بعدی این عملیات ضربه محکمی به او وارد می‌آوریم و با ابتکار عمل در جبهه، کار دشمن را تمام و خرمشهر را آزاد خواهیم کرد.

برادران! تا به حال چندین بار از قرارگاه نصر به تیپ ما دستور داده‌اند که بکشید عقب، ولی ما این کار را نکردیم. چون می‌دیدیم که روحیه شما خیلی بالاست و با آنکه هر لحظه امکان دارد ارتش عراق شما را مورد حمله گاز انبری قرار بدهد، با این حال شما خوب مقاومت می‌کنید. دشمن با این همه پاتکی که کرده، حتی نتوانسته یک قدم جلو بیاید.

ما قصد داریم تا چند روز دیگر خرمشهر را آزاد کنیم. شنیده‌ام بعضی‌ها حرف از مرخصی و تسویه زده‌اند. بابا! ناموس شما را برده‌اند – مقصود حاجی، خرمشهر بود – همه چیز شما را برده‌اند! شما می‌خواهید بروید تهران چه کار کنید؟ همه حیثیت ما این جا در خطر است. شما بگذارید ما برویم با آب اروند رود وضو بگیریم و نماز فتح را در خرمشهر بخوانیم، بعد که برگشتیم خودم به همه تسویه می‌دهم.

الان وضع ما عین زمان امام حسین (علیه السلام) است. روز عاشوراست! بگذارید حقیقت ماجرا را بگویم. ما الان دیگر نیروی تازه نفس نداریم. کل قوای ما در این زمان، فقط همین شماها هستید و دشمن هم از این مسئله اطلاع ندارد. در مرحله بعدی عملیات با استفاده از شما می‌خواهیم خرمشهر را آزاد کنیم.

مطمئن باشید اگر الان نتوانیم این کار را انجام بدهیم، هیچ وقت دیگر موفق به انجام آن نخواهیم شد. بسیجی‌ها! شما که می‌گویید اگر ما در روز عاشورا بودیم به امام حسین(علیه السلام) و سپاه او کمک می‌کردیم، بدانید، امروز روز عاشوراست.

حاج احمد یک نگاه پر از لطفی به برادران که اکثراً با سر و صورت و دست و پای زخمی روبروی او به خط شده بودند کرد و ادامه داد: به خدا قسم من از یک یک شما درس می‌گیرم. شما بسیجی‌ها برای من و امثال من در حکم استاد و معلم هستید.

من به شما که با این حالت در منطقه مانده‌اید حجتی ندارم. می‌دانم تعداد زیادی از دوستان شما شهید شده‌اند. می‌دانم بیش از ۲۰ روز است دارید یک نفس و بی‌امان در منطقه می‌جنگید و خسته‌اید و شاید در خودتان توان ادامه رزم سراغ ندارید. ولی از شما خواهش می‌کنم تا جان در بدن دارید، بمانید تا که شاید به لطف خدا در این مرحله بتوانیم خرمشهر را آزاد کنیم…

در آخر صحبت‌هایش، در حالی که اشک از چشمانش سرازیر شده بود، گفت: خدایا! راضی نشو که حاج احمد زنده باشد و ببیند ناموس ما، خرمشهر ما، در دست دشمن باقی مانده. خدایا! اگر بنابراین است که خرمشهر در دست دشمن باشد، مرگ حاج احمد را برسان!

سخنرانی روز پنج‌شنبه ۳۰ اردیبهشت سال ۶۱

همزمان با شب آغاز مرحله سوم عملیات الی بیت‌المقدس

مکان: دارخوین

موضوعات مرتبط: شهداء، تصاویر شهداء
خاطرات شهداء به روایت تصویر ...!!!!!
http://enfetar.ir/wp-content/gallery/paseasemani-s2fetyan/PAS_02.jpg
موضوعات مرتبط: شهداء، تصاویر شهداء
کمین ...!!!!

عنوان : كمين
مكان : عمليات خيبر
راوي : همرزم شاهد
خاطره اي ازشهيد جواد عابدي
به نقل از ناصر شريفي

در عمليات خيبر بيشترين ضربه متوجه گردان امام سجاد (ع) شده بود. حساسيت منطقه، پايمردي بچه ها را به دنبال داشت و موجب شد آنان با همه توان در مقابل دشمن ايستادگي كنند و جزاير مجنون را از شر دشمن در امان دارند، در همين گير و دار «آقا مهدي زين الدين» خبر سلامتي «آقا جواد عابدي» فرمانده گردان از من گرفت و گفت: چند وقتي است «جواد» را نمي بينم، گفتم: او در خط مقدم مانده است.
سوار موتور شدم، خودم را رساندم به خط، اما هر چه اصرار كردم، «آقا جواد» در جبهه ماند و حاضر نشد آنجا را ترك كند. با نااميدي بر گشتم و موضوع را به اطلاع «آقا مهدي» رساندم. اين بار به اتفاق هم سوار موتور شديم و در زير آتش شديد دشمن به خط مقدم رفتيم، وقتي آقا مهدي او را مورد عتاب و خطاب قرار داد كه چرا به عقب نيامدي، جواد با خونسردي گفت: آقا، مي بينيد كه منطقه چقدر حساس است ، اين جا را هم كه نمي شد رها كنم!
شجاع بود، بر سر راه دشمن مي نشست و به او كمين مي زد. گاهي اوقات دشمن تا فاصله 10 متري نزديك مي شد، بعد «آقا جواد» او را در مورد هدف قرار مي داد.
«جواد عابدي» در آخرين مرتبه كه مجروح شد با آرامش خاصي خوابيد، لحظاتي بعد، فارغ بال سر بر آستان دوست گذاشت و به آرزوي خود رسيد.

منبع: سایت نوید شاهد

تیربارچی ...!!!!
عنوان : تيربارچي
راوي : همرزم شهید
از كودكي با شهيد بزرگوار «مهدي شيخ ربيعي» در يك محله زندگي مي كرديم و به قول معروف بچه محل بوديم. او در همان دوران كودكي پدرش را از دست داد و كوله بار يتيمي را بر دوش كشيد. مادرش با آن عزت نفسي كه داشت زندگي را با تنگ دستي و قالي بافي اداره كرد تا اين كه مهدي تحصيلاتش را با موفقيت پشت سر گذاشت و موفق به اخذ ديپلم شد و بعد وارد سپاه شد.
در عمليات والفجر (4) به خاطر شدت آتش دشمن درخواست تيربارچي كرده بوديم كه به وي مأموريت دادند و او را به خط مقدم فرستادند. باران شديد مي باريد، او شب را در سنگر كوچكي كه داشتيم به صبح رساند و اول وقت خداحافظي كرد و رفت پشت تير بار نشست و ساعتي بعد هدف مستقيم دشمن قرار گرفت و در همانجا به شهادت رسيد.
به مرخصي كه آمدم، مادرش به خانه ما آمد و خبر از سلامتي «مهدي» گرفت و گفت: من «مهدي» را با چه مصيبتي بزرگ كرده ام. مهدي تنها فرزند من است. گفتم: خانم غصه نخوريد تا دو سه روز ديگر مهدي را خواهيد ديد!
به نقل از سيد يدالله حسيني
منبع : سایت جامع نوید شاهد