گفتم : درست است ! اما کدام شقایق ؟ من که اینجا شقایقی نمی بینم .
گفت : چشم ها را باید شست !
گفتم : راست میگویی ! چشم ها را باید شست .
چشم هایم را سشتم و از مغز سرم آویزان کردم و این بار نگاهم را عمق بخشیدم .
نگاه کردم ... باز هم نگاه کردم ... ولی ...
ولی شقایقی ندیدم ! نتها چیزی را که می دیدم چند لاله واِگون بود ! چند لاله که همه وجودشان داغدار بود ؛
چند لاله که در میان کویر سوزان وجودشان آتش گرفته بود ؛
لاله ها هم دیگر نای مادن نداشتند ...
گفتم : اینها دیگر چیست ؟ چرا لاله ها پژمرده اند ؟
گفت : از من می پرسی ؟
گفتم : از که بپرسم ؟
گفت : از خودت از اهالی این شهر ! از مردم این سرزمین !
گفتم : چه بپرسم !؟
خندید و رفت او خود نیز لاله ای دل سوخته بود و من ندانسته بودم !
من این را وقتی فهمیدم که پارچه سه رنگی را بر روی تابوت چوبی اش دیدم .
او رفت و داغی بر دلم نهاد ! او رفت و مرا با سوالی بی جواب نتها گذاشت !
و حال من مانده ام و سوالی و سنگ قبری مزین به نام شهیدی !
می گویم : نه راهست این که بگذاری مرا بر خاک و بگریزی !
او دیگر چیزی نمی گوید ! فقط از پشا شیشه قاپ عکسش نگاهم می کند و می خندد ...!!!
من آن زمان نبودم که مثل فهمیده نارنجک به کمر ببندم و زیر تانک بروم .
من آن زمان نبودم که مثل سقای کربلا رزمندها را سیراب کنم تا با لب تشنه شهید نشوند .
من آن زمان نبودم که با صدای الله اکبر لرزه بر اندام دشمن بیندازم
من آن زمان نبودم که مرحمی بر زخم دل عاشقان بگذارم .
اما امروز هستم و با دشمن که حتی تا خانه هامان آمده می جنگم که جهاد اکبر است .
اما امروز هستم و به رهبرم لبیک می گویم و یاد شهیدان را زنده نگه می داریم که :
زنده نگه داشتن یاد شهیدان کمتر از شهادت نیست (مقام معظم رهبری )














