این سبکبالان که تا عرش خدا سر می گشند .
آفتاب وصل را چون صبح در بر می کشند .
فصل دیگر می گشایند از آفتاب کربلا .
عشق را با جوهر خون نقش دیگر می گشند
خوش آمدید ...
قول دختر دانشجو به شهید زین الدین ...

وان، اين دختر دانشجو که محدثه خلف خاني نام دارد، توضيح داد که چگونه با خواندن زندگينامه شهيد زين‌الدين زندگي‌اش متحول شده است. او به خبرنگار ما گفت: من از کودکي دختر لجباز و کنجکاوي بودم.

از دوران نوجواني تا جايي که به ياد دارم پوشش اسلامي را رعايت نمي‌کردم. مادرم اما هميشه سعي مي‌کرد تا مرا متقاعد به داشتن حجاب برتر کند اما دوست داشتم خودم مسير زندگي‌ام را انتخاب کنم.

دختر درس‌خواني بودم و در دانشگاه رشته مهندسي کامپيوتر قبول شدم. سال ?? در کلاس با يکي از همکلاسي‌هايم که دختري بسيجي بود، آشنا شدم. البته او خودش را به من نزديک کرد و خيلي زود فهميدم که مي‌خواهد به خاطر پوششي که دارم ارشادم کند.

حدسم درست بود و بعد از کمي حرف زدن تا مدت‌ها از رعايت حجاب حرف مي‌زد. دختر جوان ادامه داد: دوست تازه‌ام يک روز يک جلد کتاب و يک مقنعه به من هديه داد. اسم کتاب «نيمه پنهان» درباره زندگي شهيد چمران بود. راستش را بخواهيد از گرفتن هديه ناراحت شدم و حس کردم به من توهين شده به خاطر همين هديه‌اش را پس دادم و گفتم دوست ندارم کسي برايم تکليف مشخص کند. همکلاسي‌ام بدون اينکه ناراحت شود هديه را پس گرفت. چند روز بعد دوباره کتاب را به من هديه داد و من بار ديگر هديه‌اش را پس دادم. اين کار بارها تکرار شد تا اينکه سرانجام هديه را قبول کردم اما تأکيد کردم که هرگز آن را ورق نخواهم زد.

دختر دانشجو ادامه داد: مدتي بعد نمايشگاه کتابي در مصلاي اراک برگزار شد. آن روز همراه مادرم براي خريد راهي نمايشگاه شدم. کتاب هايي که مي‌خواستم را خريدم تا اينکه به غرفه کتاب شهدا رسيدم و در آن جا چشمم به کتاب نيمه پنهان ماه افتاد. بدون اختيار به کتاب خيره شدم. متوجه شدم که مادرم با تعجب دارد به من نگاه مي‌کند. همان‌جا حس عجيبي داشتم. به جلد کتاب‌هاي ديگر هم نگاه کردم. روايت زندگي شهدا از زبان همسرانشان کنجکاوي‌ام را بيشتر کرد. از مسئول غرفه سري کامل کتاب‌ها را خريدم. اولين کتاب زندگينامه شهيد زين الدين بود که اصلاً او را نمي‌شناختم اما همان لحظه اول حس کردم برايم آشناست و به من نزديک است. وقتي کتاب را خواندم يک دل سير گريه کرده بودم. وقتي خواندن کتاب تمام شد، تصميم گرفتم به زيارت قبرش بروم.

وقتي به پدرم گفتم که مرا به زيارت قبر شهيد زين الدين ببرد، فهميدم که پدرم مدتي همرزم شهيد بود. آن روز راهي شهر قم شديم و به مزار شهدا رفتيم. وقتي کنار قبرش نشستم و قرآن را بازکردم از خودم خجالت کشيدم با آن سر و وضعي که داشتم اما همانجا به شهيد زين الدين قول دادم تا با حفظ حجاب و شئونات اسلامي خون شهدا را پاس بدارم.

سوره محمد (ص) را کنار مزارش خواندم و با چشماني گريان از او تشکر کردم که اينگونه مرا هدايت و زندگي‌ام را متحول کرد. وي در پايان گفت: از دوران نوجواني مادرم اصرار داشت تا با او به زيارت امام حسين بروم اما هميشه با خودم مي‌گفتم که چگونه امام حسين(ع) مرا قبول مي‌کند اما آن روز به شهيد زين الدين قول دادم تا به زودي به زيارت امام حسين (ع ) بروم و به اميد خدا تا چند روز آينده با مادرم عازم کربلا هستيم

منبع : نوشته های دختر با حجاب