در منطقه عملیاتی والفجر
یک در فکه،از دور پیکر شهیدی را دیدم که آرام و زیبا روی زمین دراز کشیده و
طاق باز خوابیده بود.سال 1372 بود و حدود ده سال از شهادتش گذشته بود.از
قد و بالای او تشخیص دادم که باید نوجوانی حدود 16-17 ساله باشد.در گودی
محل چشمانش معصومیت دیدگانش را می خواندم.بر روی پیکر،برجستگی ای نظرم را
به خود جلب کرد،آهسته و با احتیاط که مبادا ترکیب استخوان هایش بهم بخورد
دکمه های لباسش را باز کردم.در کمال حیرت و تعجب،متوجه شدم یک کتاب و یک
دفتر زیر لباسش گذاشته بود.کتاب پوسیده را که با حرکتی برگ برگ آن دستخوش
باد می شد،برگرداندم.کتاب فیزیک بود.کتابی که ده سال با آن شهید همراه بود و
در صفحات اولیه آن برخی از دروس نوشته شده بود. نام شهید روی دفتر بود.مسئله ای که برایم
جالب بود این بود که او قمقمه و وسایل اضافی همراه خود نیاورده بود اما
کسب علم و دانش انقدر برایش مهم بود که در عملیات کتاب و دفترش را با خود
جلو آورده تا هر جا از رزم فراغتی یافت،درسش را بخواند.
راوي : احمدرضا عابد زاده
مبع : چفيه












