این سبکبالان که تا عرش خدا سر می گشند .
آفتاب وصل را چون صبح در بر می کشند .
فصل دیگر می گشایند از آفتاب کربلا .
عشق را با جوهر خون نقش دیگر می گشند
خوش آمدید ...
شهیدی که در قبر خندید ...

دوستانش میگفتند : وقتی نماز جماعت تمام شد و هم رفتند ، محمد رضا سر گذاشت به سجده و مدتی همان جور ماند . خشکش زده بود . هر چه صبر کردیم او سر از سجده بر نداشت . یکی از بچه ها گفت : فکر کرده ایم غش کرده و یا حتی مرده است ! وقتی بلند شد صورتش غرق اشک بود . از اشک محمد رضا قالی مسجد خیس شده بود ! پیرمردی جلو آمد و گفت : ای جوان ! چرا اینگونه گریه می کنی ؟ گفت : پدر جان ! روی نیاز ما به خداست . اگر من در سجده مرادم را نگیرم پس کجا بگیرم ؟ در رفتر خاطرات این شهید بزرگوار شعری نوشته شده است که « وانگهم تا به لحد خرم و دلشاد ببر ... »و مشاهده کردید که این شهید بزرگوار هنگامی که در قبر گذاشته شد لب های او به بهترین خنده دنیا شد . او با بهترین لبخند دنیا خاکسپاری شد .           

شهید محمد را حقیقی این شهید بزرگوار است ...